محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
360
مناقب مرتضوى ( فارسي )
سلّم - سبحان اللّه ! اعرابى سؤال بهشت كرد از خدا و يافت آن را و سؤال نجات نمود از دوزخ و يافت آن را . شب سيم باز امير المؤمنين او را ديد به همان ركن آويخته مىگفت : يا من لا يجزى له مكان و لا يخلوا منه مكان و كان بلا كيفية الرزق الاعرابى اربعة الالف درهم . يعنى ، اى آنكه سزاوار نيست او را مكان و خالى نيست از او هيچ مكان و هست او به استمرار و استقرار ؛ بىچگونگى روزى كن اعرابى را چهار هزار درم . امير پيش رفته گفت : اى اعرابى ، سؤال مهمانى كردى خدا به تو داد و سؤال بهشت كردى به تو بخشيد و سؤال نجات از دوزخ كردى يافتى . الحال در اين شب چهار هزار درهم سؤال مىكنى ؟ اعرابى گفت : تو كيستى ؟ گفت : من على بن ابى طالبم . گفت : قسم به خدا كه تويى مراد خواهش من و به تو فرود آمد فصول حاجت من . امير گفت : به چه حاجت چهار هزار درهم مىخواهى ؟ گفت : هزار درهم جهت كابين مىخواهم و هزار براى اداى دين و هزار جهت خريدن سرا و هزار درهم براى معيشت . هرگاه از مكه به مدينه به روى به سراى من آى كه مراد تو حاصل كنم . اعرابى يك هفته در مكه اقامت نموده به مدينه رسيده ندا كرد : كيست كه دلالت كند مرا به سراى على بن ابى طالب ؟ امام حسن گفت : من دلالت كنم كه او پدر من است . پس به خدمت امير آمده دعاوى او به عرض رسانيد . امير به فاطمه گفت : در خانه چيزى هست كه اعرابى بخورد ؟ گفت : نه . پس سلمان فارسى را طلب نموده فرمود : باغى كه رسول جهت من نشانيده به فروش . سلمان در چند روز به دوازده هزار درهم فروخته زر حاضر كرد . امير چهار هزار درهم معهود به اعرابى داد و چهل درهم ديگر به جهت نفقهء او عطا فرمود و باقى را به ارباب استحقاق تقسيم نمود . چون به منزل آمد ، فاطمه گفت : فروختى باغى كه پدر من جهت تو نشانده بود ؟ گفت : آرى به بهتر از آن عاجلا يعنى نقد و آجلا يعنى مؤجل به وقتى كه گفت بها كجاست ؟ گفت : دادم به محتاجان پيش از سؤال و شرم داشتم كه ايشان را خوار گردانم به خوارى سؤال . فاطمه گفت : من گرسنهام و حسنين نيز ، و شك نيست كه تو هم مثل مايى در گرسنگى . ما را يك درم بهاى باغ به قسمت نباشد ! دامن امير را گرفت . امير گفت : اى فاطمه ، بگذار مرا . گفت : نمىگذارم تا حكم كند ميان من و تو پدر من . فى الحال ، جبرئيل بر رسول فرود آمد و گفت : خدايت سلام مىرساند و مىگويد كه از من سلام به على رسان و به فاطمه بگو كه دست از جامهء على بدار . پيغمبر به منزل على آمد ، فاطمه را ملازم على يافت . گفت : اى نور ديدهء من ، چيست كه دست در جامهء على زدهاى ؟ گفت : اى پدر ، باغ را به دوازده هزار درم فروخته قسمت نموده و يك درم به جهت ما نياورده كه به آن طعام بخوريم . پيغمبر گفت : اى دختر ، جبرئيل آمده گفت : حق سبحانه مىفرمايد : بگو فاطمه را كه دست از دامن على بدار . سيدة النساء گفت : استغفر اللّه ! هرگز عود نكنم به اين كار . فاطمه گويد : پدر من به ناحيهاى